تبليغاتX
مفیق

قسمت سوم(سفر کذایی شیراز)

قسمت سوم(سفر کذایی شیراز)

کانون نخبگان به خوبی کارشو پیش می برد و محمد شایان نژاد مرد اخلاق دانشگاه که مدیر فرهنگی هم بود و البته استاد راهنمای بنده به خوبی از ما حمایت می کرد و همین موضوع کار ها رو بیشتر پیش می برد.

شاید بهترین برنامه ای که در اون سال برگزار کردیم  با حضور ایرج حسابی بود برنامه ای که تا سالها در ذهن بچه ها مونده بود و ازش تعریف میکردن.

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

خاطرات دانشجویی2-سال اول شهرکرد

سال اول دانشجویی بود توی شهرکرد.مجوز هفته نامه رو گرفته بودیم و هر هفته چاپ میکردیم با تیراژ2 هزار تا و هزارتایی که دیگه همه نخبگان رو میشناختن(چون بیرون از موسسه هم سردبیر یه هفته نامه بودم کارا پیچ نمیخورد و هر جا بچه ها کم میاوردن از بیرون مایه میذاشتم)

خانم علی بابایی خانم حسینی اقای چراغپور یکی دیگه از بچه ها رو اورده بودم تو تحریریه و عضو شورای مرکزی کانون نخبگان هم کردیم که مجوزشو گرفته بودیم.

چند تا برنامه مذهبی و اعتقادی مسابقه کتابخونی از برنامه های اولمون بود که اون موقع از تشکل ها بیشتر کار میکردیم.

یه اردو بچه ها رو بردیم خونه دکتر حسابی و قم و جمکران.یادش بخیر. راننده  اتوبوس دم حرم امام به یه دلیلی دفتر چه شو گرفتن.ما رفتیم خ.نه دکتر حسابی رو دیدیم هنوز به بچه ها ناهار نداده بودیم راننده گفت بذارین برم دفترچه رو بگیرم بعد اقا این بابا ما رو تابوند تا 4 بعد از ظهر.کارشم راه نیفتاد.به زور  مجبورش کردیم یه جا به بچه ها ناهار دادیم قرار بود بریم قم.اینقدر ما رو این طرف اون طرف تابوند تا 10 شب.ما که میدیدیم اونم تو این مصیبت گیر افتاده و دفترچشو پیدا نمیکنن تحمل کردیم .کارش حل نشد و رفتیم قم.بچه ها همه خسته شده بودن.راننده گفت بریم جمکران دیگه به قم نمیرسیم.فرداش شنبه بود و بچه ها باید میرفتن سر کلاس.رفتیم جمکران.راننده هم فشار رو گذاشته بود که سریع باید بریم.دیر وقت بود و شام پیدا نمیشد با مصیبت یه جایی رو پیدا کردیم یه کباب دادیم بچه ها که خیلیشون درست نخوردن.سر پیدا کردن رستوران راننده اذیت میکرد و هر جا میرسیدیم میگفت خوبه.مشکل اصلی ما توی همه رستورانا نبود غذا به اندازه کافی بود.آخرشم با راننده دعوام شد گفت نمیبرمتون ما هم که تو این موضوعات کم نمی آوردیم گفتم هیشکی سوار نشه.دنبال اتوبوس بودم تلفنی که اومد عذر خواهی و برگشتیم...


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

خاطرات دانشجویی1-ورود

سال 83 سال اول دانشجویی در شهر یاسوج ریاضی محض قبول شده بودم و در نگاه دانشجوی واقعی اون سال تنها سال دانشجو بودن من بود هر چند باز هم نصفه نیمه.در اون سال من خوابگاه داشتم به درسم هم میرسیدم و در طول ترم یه چیزایی میخوندم و مهمتر از درس با دانشجوهای هم خوابگاهی لذت میبردم(البته با نگاه مثبت اندیشی)بچه های مذهبی بودن و کار درست.عبدالرحمن.عباس صادق.احسان محمد و ایمان از شیراز و گچساران و استهبان و بلداجی....من سه روز از هفته رو میرفتم یاسوج دانشگاه و 3 روز هم شهرکرد میرفتم صدا و سیما

این یک سال خیلی نمیشد توی دانشگاه کار فرهنگی یا سیاسی کرد و شاید هم ترم بوقی بودن یه دلیلش بود اما چون سال آخر اصلاحات بود بچه مذهبی ها دیگه اصلا میدون کار نداشتن.انتخابات ریاست جمهوری 84 که شد یه ذره دستمون باز شد و یه چهار تا جلسه و گفتگو و سفر و میتینگ گذاشتیم.

از اون سال به شکل سایه چند نکته تو ذهنمه:

1-برای درس فیزیکم با صادق و عبدی و محمد 4 نفری رفتیم جای من امتحان بدیم گفتیم هر کی بهتر نوشت اسم من رو مینویسه بقیه اسم های چپ و چوله.استاد هم که نفهمید و چهار نفر نوشتیم محمد گفت من عالی نوشتم و اسم من رو نوشت نتایج که اومد هممون بهتر از محمد نوشته بودیم و کلاه سرم رفت و فیزیک رو افتادم

2-استاد ریاضی مون عاشق شاگردش تو کلاس  شد و ...دیگه بله

3-مادر بزرگم و دختر خاله درس خون و با حیامون تو دو تا سانحه فوت کردن

3-سالی بود که نامزدی ما شکل جدی به خودش گرفته بود!!!!!!!!!

4-اومدیم تهران در حمایت از ولایتی،جز جامعه اسلامی بودم،همون روز شورای هماهنگی لاریجانی رو معرفی کرد و همه چی از هم پاشید بچه های بالا دستی ما هم تو جامعه هر کدوم تو یه ستاد دیده شدن که اونجا فهمیدم جنبش دانشجویی الفاتحه....

5-رفتیم استخر تو یاسوج جو گیر شدم از تخته با ارتفاع ...(خیلی) پریدم با شکم اومدم پایین و یه هفته دل درد...

سال بعد با مصیبت انتقال گرفتم اومدم شهرکرد مهندسی آب.روز اول رفتم درخواست یه هفته نامه دادم و چند روز بعدشم درخواست یه تشکل دادم تا چند هفته بدون مجوز تبلیغ نشریه کردیم تا مجوز هفته نامه ام به اسم نخبگان اومد.رییس دانشگاه رو گفتیم میخوایم تشکل بزنیم با این که گفت الان به مصلحت ندیدیم و به کسی مجوز نمیدیم اما گفت یه کانون بزنین و کارایی که میخواهید رو اونجا بکنین ما هم چند نفرو جمع کردیم و کانون نخبگان رو هم راه اندازی کردیم هم کار سیاسی میکرد هم فرهنگی هم هنری هم....

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

این نیز بگذرد

از استاد اهل دلی پرسیدم،جمله ای به من یاد دهید که وقتی ناراحتیم خوشحال شویم

و وقتی خوشحالیم ناراحت تا غرور شادی ما را نگیرد.

مثل همیشه تبسمی کرد و آرام گفت:

با خودت بگو (این نیز بگذرد)

و من مدتهاست که در اوج سختی ها و مشقت ها و در اوج شادی و نشاط

با خود زمزمه می کنم: (این نیز بگذرد)

آخر مگر نه اینست که فاصله ما تا خدا به اندازه ی یک دست است؟!

میگویی نه؟

دستت را ببر بالا،بالا و بالاتر

توانستی آسمان را لمس کنی؟

ابرها را

نه؟

اما من مطمئنم دستت را گرفت خدای آسمان

آری،وقتی دلت در آسمان باشد مهم نیست دستت به آسمان برسد یا نه

مهم نیست بتوانی ابرها را کنار بزنی یا نه

و مهم نیست خورشید را ببینی یا نه

مهم این است که دلت در آسمان است و دستت در دست خدا

اگر دیدی ابرهای زندگیت آنقدر زیاد شده اند که دیگر نمی توانی خورشید را ببینی

باز هم نگران نباش و با خودت بگو (این نیز بگذرد)

به آنهایی فکر کن که تمام هم و غمشان این است که صبح تا شب کار کنند

تا شاید زنده بمانند

به آنهایی که بیماری لاعلاجی دارند و منتظر مرگ هستند

به آن دختر بچه ای که برای تهیه ی دوای مادر بیمارش گل می فروشد

و یا به آن دختر کبریت فروش

و باز هم می بینی که آنها هم از او می گویند.

آخر هر پرنده ای را که ببینی،می بینی در آسمانش ابری ست.

کوچک یا بزرگ مهم نیست

یاد آن جمله باش که می گفت:

مهم نیست قفل ها در دست کیست،

مهم این است که همه کلید ها در دست خداست

(شبهای تنهایی)

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

BRT

امروز صبح توی اتوبوس از تجریش حرکت کردیم.یه آقایی توی مسیر سوار شد راننده بهش گفت :برو جلوتر تا بقیه هم بتونن بیان سوارشن. به تریپ قبای آقا برخورد که بقیه اتوبوسها خالی بودن و به من گفتی بیا سوار شو که یه بحث کوچیکی شد و به ظاهر تمام....

یه کم نگذشته بود که راننده به سبک چاله میدونی که کلا طرز حرف زدنش بود هی تکرار میکرد آقا از سمت خانمها بیا این طرف میله!!!!!.....

پیرمرد جنتلمن نمای تجریشی بلند گفت:برین جلوی دزدی و دروغ و تهمت ها رو بگیرین اینها به هم بچسبن یا کاری کنن رو فقط چسبیدین! خداییش به قیافش نمیخورد توی این فازها باشه اون هم با کف 65-66 سال.

با این بحثها تازه دیدم وسط کلوب دوستداران جار و جنجالیم که فقط دنبال این اند یکی بحث رو باز کنه

یکی گفت آقا راننده چیکارس مقصر دولته که اتوبوسش کمه،یکی گفت تقصیر این قالیبافه که بلد نیست کارکنه که شخص کنتاکتی با راننده منبرو بدست گرفت که آقایون بیکارن فقط گیر دادن فلانی باید از مترو بره تا ما یه کاری بکنیم به اون بدبخت چه،... خانمه از ته اتوبوس گفت سگ زرد هم .....

راننده که حسابی اول صبحی حالشو گرفته بودن و بهش گفته بودن لات چاله میدونی حالا میدونو بدست گرفت که زورتون به من رسیده  مردین برین جلو دولت وایسین حرف بزنین زورتون به من رسیده هرچی عقده است سر من خالی میکنین..که همون اولی بهش گفت من یکی مرد مردم حرفمو میزنم(البته چاشنی بد و بیراه به روحانیت و حمایت از شاه مفلوک هم کنارش) و تا
آخرش هستم میگین بیایم کدوم میدون؟ کجا جمع بشیم اینم تلفن من هر وقت جمع شدین به من هم بگین آقای راننده...وحالا چند نفر میدون دار مجلس هر کدوم یه بد و بیراهی میگفتن.........

رسیدیم ولی عصر اکثرا میخواستن پیاده شن همه تو دعوا و بحث ها گفته بودن و خندیده بودن جز راننده بد بخت فحش خور مجلس.....تو پیاده شدن یکی از افراد مسن گفت این هم از  تفریح امروز گفتیم و شنیدیم و خندیدیم دلمون یه کم وا شد!!!!.. و همه بلا استثنا تایید کردند...و در آخر یکی گفت آقا هر کار میخوان بکنن...

یکی به این آقا اولیه گفت حالا کی بیایم بریم میدون انقلاب تجمع که همه زدن زیر خنده غیر همین آقای دو آتیشه ...که با دو تا فحش آبدار پیاده شد و رفت...

این که توی این جمع اون هم بالا شهری هاش دستم اومد حرف هایی که میزنن بیشتر توی شوخی و مزاحه تا جدی....

اما جالب اینجا بود که طرفی که توی اتوبوس اینقدر حرف مفت زد توی مسیر ما بود و متاسفانه فهمیدیم که مدیر یک اداره دولتی است در نظام جمهوری اسلامی....


  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

مسیر جدید

 

برای هر کسی طبیعتا اتفاق میفته  که شاهد تغییراتی توی زندگیش باشه.این اتفاقات برای ما این روزها خیلی طبیعی شده و شاهد تغییرات مختلفی در حوزه های مختلف زندگی شدیم.وقتی حوزه کاریم رو توی چند روز گذشته عوض کردم اول منتظر اتفاقات خاصی بودم امروز متوجه شدم که چقدر برام عادیه و من قبلا بار ها این تغییرات رو داشتم اما طولانی شدن یه عادت باعث میشه بعضی وقت ها تجربه ها رو موقتا فراموش کنی.

 

امروز مسیر جدیدی جلوم قرار گرفته که شاید بشه اسمش رو بذاری فضای بزرگتر....اما واقعا نمیدونم چرا این حوزه ها رو هر چه جلو تر میرم کوچیکتر میبینم..

خدا کنه عاقبت بخیر باشیم و یه وقتی حساب شرمندگی هامون زیاد نشه.......

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

                                                                  نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

                                                                  که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود آری            غریب را دل سرگشته با وطن باشد                      

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

آنچه در عراق گذشت....

حاشیه هایی از سفر به عراق را می نویسم شاید برای شما هم جالب باشد:

- در مرز شلمچه از هر اتوبوس ۲یا۳نفری انگشت نگاری و چهره نگاری و عکسبرداری و....می شدند که قسمت ما هم شد!!!!!!!!!

-در مسیر نجف هر شهر و روستایی تقریبا مخروبه غیر بهداشتی و پر از نخاله بود اما پشت بام همه ساختمان ها حداقل ۲ یا۳ دیش ماهواره بود در نجف که الا ماشا الله....

-هتل هایی که رفتیم و درجه یک میگفتند مثل مهمونسراهای درجه ۳ همین مشهد خودمون بود

- تاکسی های عراق بر خلاف ظاهر شهرهایشان تویوتای کمری بود و بنز...

-مسجد سهله و مسجد کوفه صفای خود را دارد اما قبر مسلم و میثم تمار برای خود حکایتی دارد که باید دل داد...

-غربت نجف مثل غربت مدینه است به شکلی متفاوت...

- درباره حرم حضرت علی حرفی نمیزنم که قابل گفتن نیست و انشاالله باید در آنجا باشید و دل بدهید

- قبر  حاج آقا مصطفی خمینی در ورودی یکی از در های حرم امام علی است

- تقریبا هر وسیله ای در حرم ائمه از سیمان و موکت و فرش و سنگ و سرامیک و درب و ضریح و...همه ایرانی بود...

- تا توانستیم در این مدت فقط سالاد درست کردیم که وظیفه اش به گردن خودمان بود

- قبرستان وادی السلام که میگویند ۵کیلومتر در ۵ کیلومتر است و قبر هود و صالح هم زیباست و دیدنی و البته زیارتی

- از نجف به سامرا  رفتیم ....

ادامه دارد.....  

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

ربع قرن گذشت

انگار همین دیروز بود تازه میخواستیم مدرسه بریم.تمام فکر و ذهنمون بزرگ شدن بود.جوونی رو چی و کجاها که نمیدیدیم.اگه جوون شدیم چه هاکه نمیکنیم.تمام آرزو هامون برای کارای نکرده تو جوونی میگشت.

حالا کی قراره جوون باشیم

سازمان ملی ها که میگن 18 تا 29

بابا کوتاه بیا 29 سالمون که دیگه نزدیکه

ما که هنوز نفهمیدیم جوونی چیه این همه فکر و آمال رو چه کنیم؟

امروز هه یادمون افتاد 25 هم تموم شد ....ربع قرن...بابا فاتحه....

حضرت صاحب عاقبت بخیرمون کن

اللهم عجل لولیک الفرج

  • Digg
  • Del.icio.us
  • StumbleUpon
  • Reddit
  • Twitter

گرافيست:ح.ژولانزاد