|
ثانیه های دانشجویی ....... یادش بخیر
تصمیم گرفتم با توجه به فاصله گرفتن از حضور در بطن کار و فعالیت دانشجویی خاطرات آن سال ها را برای خود بنویسم.به حق که هر ثانیه اش تجربه های تلخ و شیرینی داشت
(این خاطرات در قسمت دل نوشته ها است) نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | دارم براي ازدواج پول پس انداز ميکنم ،آيا خمس دارد؟ دارم براي ازدواج پول پس انداز ميکنم ،آيا خمس دارد؟ حضرت آية الله خامنه اي: اگر پول را براي حج واجب پرداخته و پس انداز براي مسکن........برچسبها: ازدواج, خمس ادامه مطلب نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | ماکیاولیسم و انتخابات نهم
موضوع: مقالات
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 11:51 ماکیاولیسم و انتخابات نهم
با اتمام ثبت نام از کاندیداهای نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی و مشخص شدن داوطلبان نشستن بر کرسی های سبز بهارستان انتخابات شکل جدی تری به خود گرفته است.هر چند انتخابات شاخصی برای آزمون مردم سالاری در جامعه است اما این انتخابات که پس از فتنه سال 88 رقم می خورد و بسیاری از عوامل و راضیان فتنه به دنبال پیگیری اهداف شوم خود هستند از اهمیت خاصی برخوردار است. شاید به کار بردن نام ماکیاولی در یک جامعه اسلامی زیبنده نباشد اما متاسفانه رویه ای که عده ای در جامعه آن را دنبال می کنند و با افکار و عقاید ماکیاولی مو نمی زند ما را مجبور می کند برخی از رفتار ها و عملکرد معتقدان عملی به این روش را بیان کنیم. برچسبها: انتخابات مجلس نهم, ماکیاولیسم, ویژگی های یک نماینده مجلس, رهبری, مشارکت ادامه مطلب نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | لوب قابل توجه اونها که برهنگی را تمدن و حجاب را عقب ماندگی میدونن و البته عقل گراها!!!!!!
امروز سر کلاس نورواناتومی استادمون یه مطلب خیلی جالب را بیان کردن.. یکی از مهمترین تفاوت های مغز انسان با سایر موجودات در لوب اهیانه (پیشانی) مغزه, هرچه انسان متکاملتر شده لب اهیانه مغز هم رشد و تکامل بیشتری را داشته.. در این لب قسمتی بسیار تکامل یافته وجود داره که در فرد ایجاد حجب و حیا میکنه.. هنگامی که محققین برای درمان برخی بیماران مانند شیزوفرنی مجبور بودن قسمتهایی از لب اهیانه را تخریب کنن متوجه شدن فرد بعد از درمان تمایلی برای لباس پوشیدن نداره و ترجیح میده برهنه باشه! با تحقیق و مطالعات بیشتر مشخص شد قسمت پیشرفته ای در این لوب وجود داره که باعث حجب و حیا در انسان میشود.. نتیجه: انسان هرچه از نظر مغزی متکاملتر باشه با حیاتر و باحجابترم هست. نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | اذان تا نماز وقتی به دنیا میایم توی گوشمون اذان میخونن وقتی هم که ازدنیا میریم برامون نماز میخو نن به راستی زندگی چقدر کوتاه........... اذان تا نماز نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | شهر مجنون هوا آشفته بود و شهر مجنون
زمين سر در گريبان، چشم پر خون حماسه م يخروشيد از گلوشان ز ر گها خون غيرت سخت جوشان كه عاشورا كسي رقصيده؟ او كيست؟ چه كسب ا شاه دين جنگيده؟ كوفيست؟! از اين غم شهر گويا پر ز شير است دی از گرماي اين د لها چو تير است همه عمارگون، آماده، هوشيار تمام شهر بيدارند، بيدار كسي حرمت شكن آشوب كرده شغالی بيشه را مخروب كرده الا اي فتنه گر، شيطان، حرامی! ميان بيش هی شيران خرامی؟! شما، اي جمله عالم گوش داريد كلام آواز هی بر گوش داريد به ايران، رهبری فرزانه داريم اشارت او كند جان مي سپاريم الا اي فتن هگر، ما مرد جنگيم براي رجمت اي ابليس، سنگيم چو شمشير آخته، در دست اوييم! بميريد از حسد، سر مست اوييم ابابيليم اگر بر فيل هاييد چو ريگي نرم آخر زير پاييد 9 دي سيل مردم باز جوشيد تمام سين هها آخر خروشيد خس و خاشاك را از شهر راندند سران فتنه زير پاي ماندند ولي حرفيست بي پيراي هاي دوست كه اين حرف از زبان يار حق گوست «بصيرت « ياب، بيدارست دشمن ز حقد و كينه تبدار است دشمن صف آراييست! اما در غبار است ميان فتنه ره دشوار و تار است چراغ راه ما را جز وليّ نيست كسي رهبر به جز «سيد علي » نيست نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | قسمت سوم(سفر کذایی شیراز)
موضوع: دلنوشته ها
چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 20:37 قسمت سوم(سفر کذایی شیراز) کانون نخبگان به خوبی کارشو پیش می برد و محمد شایان نژاد مرد اخلاق دانشگاه که مدیر فرهنگی هم بود و البته استاد راهنمای بنده به خوبی از ما حمایت می کرد و همین موضوع کار ها رو بیشتر پیش می برد. شاید بهترین برنامه ای که در اون سال برگزار کردیم با حضور ایرج حسابی بود برنامه ای که تا سالها در ذهن بچه ها مونده بود و ازش تعریف میکردن. ادامه مطلب نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | خاطرات دانشجویی2-سال اول شهرکرد
موضوع: دلنوشته ها
یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 16:57 سال اول دانشجویی بود توی شهرکرد.مجوز هفته نامه رو گرفته بودیم و هر هفته چاپ میکردیم با تیراژ2 هزار تا و هزارتایی که دیگه همه نخبگان رو میشناختن(چون بیرون از موسسه هم سردبیر یه هفته نامه بودم کارا پیچ نمیخورد و هر جا بچه ها کم میاوردن از بیرون مایه میذاشتم)
خانم علی بابایی خانم حسینی اقای چراغپور یکی دیگه از بچه ها رو اورده بودم تو تحریریه و عضو شورای مرکزی کانون نخبگان هم کردیم که مجوزشو گرفته بودیم. چند تا برنامه مذهبی و اعتقادی مسابقه کتابخونی از برنامه های اولمون بود که اون موقع از تشکل ها بیشتر کار میکردیم. یه اردو بچه ها رو بردیم خونه دکتر حسابی و قم و جمکران.یادش بخیر. راننده اتوبوس دم حرم امام به یه دلیلی دفتر چه شو گرفتن.ما رفتیم خ.نه دکتر حسابی رو دیدیم هنوز به بچه ها ناهار نداده بودیم راننده گفت بذارین برم دفترچه رو بگیرم بعد اقا این بابا ما رو تابوند تا 4 بعد از ظهر.کارشم راه نیفتاد.به زور مجبورش کردیم یه جا به بچه ها ناهار دادیم قرار بود بریم قم.اینقدر ما رو این طرف اون طرف تابوند تا 10 شب.ما که میدیدیم اونم تو این مصیبت گیر افتاده و دفترچشو پیدا نمیکنن تحمل کردیم .کارش حل نشد و رفتیم قم.بچه ها همه خسته شده بودن.راننده گفت بریم جمکران دیگه به قم نمیرسیم.فرداش شنبه بود و بچه ها باید میرفتن سر کلاس.رفتیم جمکران.راننده هم فشار رو گذاشته بود که سریع باید بریم.دیر وقت بود و شام پیدا نمیشد با مصیبت یه جایی رو پیدا کردیم یه کباب دادیم بچه ها که خیلیشون درست نخوردن.سر پیدا کردن رستوران راننده اذیت میکرد و هر جا میرسیدیم میگفت خوبه.مشکل اصلی ما توی همه رستورانا نبود غذا به اندازه کافی بود.آخرشم با راننده دعوام شد گفت نمیبرمتون ما هم که تو این موضوعات کم نمی آوردیم گفتم هیشکی سوار نشه.دنبال اتوبوس بودم تلفنی که اومد عذر خواهی و برگشتیم... نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | خاطرات دانشجویی1-ورود
موضوع: دلنوشته ها
دوشنبه هفدهم مرداد 1390 16:34 سال 83 سال اول دانشجویی در شهر یاسوج ریاضی محض قبول شده بودم و در نگاه دانشجوی واقعی اون سال تنها سال دانشجو بودن من بود هر چند باز هم نصفه نیمه.در اون سال من خوابگاه داشتم به درسم هم میرسیدم و در طول ترم یه چیزایی میخوندم و مهمتر از درس با دانشجوهای هم خوابگاهی لذت میبردم(البته با نگاه مثبت اندیشی)بچه های مذهبی بودن و کار درست.عبدالرحمن.عباس صادق.احسان محمد و ایمان از شیراز و گچساران و استهبان و بلداجی....من سه روز از هفته رو میرفتم یاسوج دانشگاه و 3 روز هم شهرکرد میرفتم صدا و سیما
این یک سال خیلی نمیشد توی دانشگاه کار فرهنگی یا سیاسی کرد و شاید هم ترم بوقی بودن یه دلیلش بود اما چون سال آخر اصلاحات بود بچه مذهبی ها دیگه اصلا میدون کار نداشتن.انتخابات ریاست جمهوری 84 که شد یه ذره دستمون باز شد و یه چهار تا جلسه و گفتگو و سفر و میتینگ گذاشتیم. از اون سال به شکل سایه چند نکته تو ذهنمه: 1-برای درس فیزیکم با صادق و عبدی و محمد 4 نفری رفتیم جای من امتحان بدیم گفتیم هر کی بهتر نوشت اسم من رو مینویسه بقیه اسم های چپ و چوله.استاد هم که نفهمید و چهار نفر نوشتیم محمد گفت من عالی نوشتم و اسم من رو نوشت نتایج که اومد هممون بهتر از محمد نوشته بودیم و کلاه سرم رفت و فیزیک رو افتادم 2-استاد ریاضی مون عاشق شاگردش تو کلاس شد و ...دیگه بله 3-مادر بزرگم و دختر خاله درس خون و با حیامون تو دو تا سانحه فوت کردن 3-سالی بود که نامزدی ما شکل جدی به خودش گرفته بود!!!!!!!!! 4-اومدیم تهران در حمایت از ولایتی،جز جامعه اسلامی بودم،همون روز شورای هماهنگی لاریجانی رو معرفی کرد و همه چی از هم پاشید بچه های بالا دستی ما هم تو جامعه هر کدوم تو یه ستاد دیده شدن که اونجا فهمیدم جنبش دانشجویی الفاتحه.... 5-رفتیم استخر تو یاسوج جو گیر شدم از تخته با ارتفاع ...(خیلی) پریدم با شکم اومدم پایین و یه هفته دل درد... سال بعد با مصیبت انتقال گرفتم اومدم شهرکرد مهندسی آب.روز اول رفتم درخواست یه هفته نامه دادم و چند روز بعدشم درخواست یه تشکل دادم تا چند هفته بدون مجوز تبلیغ نشریه کردیم تا مجوز هفته نامه ام به اسم نخبگان اومد.رییس دانشگاه رو گفتیم میخوایم تشکل بزنیم با این که گفت الان به مصلحت ندیدیم و به کسی مجوز نمیدیم اما گفت یه کانون بزنین و کارایی که میخواهید رو اونجا بکنین ما هم چند نفرو جمع کردیم و کانون نخبگان رو هم راه اندازی کردیم هم کار سیاسی میکرد هم فرهنگی هم هنری هم.... نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | پیاله هوش مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام همین خوش است همین حال خواب و بیداری خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می شبیه بار امانت که بار سنگینی است نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | شعر آرام از مرحوم پرویز همـه هســتند ،همـه دور مـزارم، آرام
مـادر وهمسـر وفــرزند کنارم، آرام
من ام آن آهوی وحشی ، منم آن شوق گریز
کـه اجـل بی خبر آمـــد به شکارم، آرام
یـا همـان آینه ی نیمه مکدر کـه شبی
قطره ای اشک فرو شست غبـارم، آرام
وقت آن است که چـونان پر قویی در باد
مهربان! دست خـدایت بسپارم، آرام
دختـرم ! فرصت ابری پدر هم طی شد
ونــشد در بغلت سیــر ببــارم، آرام
***
زندگی آمد وچشمک زد و رفتند همه
مـادر وهمسر ومردم زکنارم، آرام
در بهشتم، همه جـا عطر خدا هست ولی
به خدا بی تو در این بـاغ ندارم آرام
نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | شعری در توصیف جریان انحرافی منحرف کیست؟ هرآن کس که ولی نشناس است شاهد روز غدیر است و علی نشناس است آن که همواره دو پهلو بزند حرف و سپس حرف خود را ز پی مصلحتی گیرد پس آن که در لفظ ولی باور اما به عمل در پی تفرقه رفته است به دنبال جمل گرچه از مردم مادم زد و با ماها زیست منحرف را برسانید حریف ما نیست هرکه سردر قدم پیرجماران بدهد جانب سید علی نیز دل و جان بدهد آن که قلب و دل رهبر زخودش رنجاند قدم اول این راه به گل میماند ما بسیجی صفت این جان به ولی هدیه کنیم منحرف را برسانید که با او چکنیم؟ اینکه آغوش گشوده است به بازیگر کیست؟ اینکه کرده است فقط دامن دولت تر کیست؟ بهخداوند مرد ز ایمان نرود دولت تابع رهبر پی ایشان نرود ما دلی داده به دلدار و دگر پس نرویم پی این طایفه طالب کرکس نرویم نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | شهيدي كه مزارش را به همه نشان داد غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش
با ما حرف ميزد، ما هم گفتيم: چي ميگي بابا؟! هرچي سروصدا كرد هيچ كس
محلش نگذاشت. وقتي ديد ما نميفهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه
دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري.
خاطرهاي كه ميخوانيد به شهيدي مربوط ميشود كه از توانايي گفتن و شنيدن بيبهره بود. شهيد عبدالمطلب اكبري كسي بود كه قبل از شهادتش قبرش را نشان هم رزمانش ميدهد. اين شهيد بزرگوار چندين وصيت نامه نوشته است كه يكي از آنها را ما در Hانتهای اين مطلب قرار دادهايم. شهيد عبدالمطلب اكبري سرانجام در تاريخ 65/12/4 به شهادت رسيد. « پنچ دقيقه قبل از اينكه برم يك نفر اومد كنارم نشست و گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟ گفتم: بفرمائيد! عكسي به من نشون داد، يه پسر نوزده - بيست سالهاي بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اكبري» ست، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود و در ضمن ناشنوا هم بود. عبدالمطلب يك پسر عمويي هم به نام «غلامرضا اكبري» داشت كه شهيد شد. غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف ميزد، ما هم گفتيم: چي ميگي بابا؟! محلش نذاشتيم، هرچي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت. وقتي ديد ما نميفهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و روش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. بعد به ما نگاه كرد و گفت: نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم. گفتيم حتما شوخيش گرفته، ديد همه ما داريم ميخنديم، طفلك هيچي نگفت؛ يه نگاهي به سنگ قبر كرد و با دست، نوشتهاش را پاك كرد. سپس سرش را پايبين انداخت و آروم رفت... فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه عبدالمطلب رو آوردن و دقيقاً توي همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردن.» *آنچه در ادامه اين مطلب خواهيد خواند وصيت نامه كوتاه شهيد عبدالمطلب اكبري است كه نوشته است؛ " بسم الله الرحمن الرحيم يك عمر هرچي گفتم به من ميخنديدند، يك عمر هرچي ميخواستم به مردم محبت كنم فكر كردند من آدم نيستم و مسخرهام كردند، يك عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم. اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف ميزدم و آقا بهم گفت: "تو شهيد ميشي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد. اين را هم گفتم اما باور نكرديد! " نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | علم بهتر است یا ثروت...از نگاه علی(ع) سلمان فارسي که رحمت خدا بر او باد، ميگويد: وقتي که پيامبر (ص) در شان علي (ع) فرمود: من شهر علم هستم و علي، دروازه آن شهر است،
منافقان در مورد علي (ع) حسادت شديد ورزيدند و بين خود توطئه کردند تا علي (ع) را در همين مورد (علم) به نظر واهي خودشان، درمانده کنند. توطئه آنها اين بود که چند نفر هرکدام جداگانه نزد علي (ع) بروند و سوال کنند: علم بهتر است با ثروت؟ گفتند:..................................... ادامه مطلب نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | این نیز بگذرد
موضوع: دلنوشته ها
سه شنبه سوم خرداد 1390 14:37 از استاد اهل دلی پرسیدم،جمله ای به من یاد دهید که وقتی ناراحتیم خوشحال شویم و وقتی خوشحالیم ناراحت تا غرور شادی ما را نگیرد. مثل همیشه تبسمی کرد و آرام گفت: با خودت بگو (این نیز بگذرد) و من مدتهاست که در اوج سختی ها و مشقت ها و در اوج شادی و نشاط با خود زمزمه می کنم: (این نیز بگذرد) آخر مگر نه اینست که فاصله ما تا خدا به اندازه ی یک دست است؟! میگویی نه؟ دستت را ببر بالا،بالا و بالاتر توانستی آسمان را لمس کنی؟ ابرها را نه؟ اما من مطمئنم دستت را گرفت خدای آسمان آری،وقتی دلت در آسمان باشد مهم نیست دستت به آسمان برسد یا نه مهم نیست بتوانی ابرها را کنار بزنی یا نه و مهم نیست خورشید را ببینی یا نه مهم این است که دلت در آسمان است و دستت در دست خدا اگر دیدی ابرهای زندگیت آنقدر زیاد شده اند که دیگر نمی توانی خورشید را ببینی باز هم نگران نباش و با خودت بگو (این نیز بگذرد) به آنهایی فکر کن که تمام هم و غمشان این است که صبح تا شب کار کنند تا شاید زنده بمانند به آنهایی که بیماری لاعلاجی دارند و منتظر مرگ هستند به آن دختر بچه ای که برای تهیه ی دوای مادر بیمارش گل می فروشد و یا به آن دختر کبریت فروش و باز هم می بینی که آنها هم از او می گویند. آخر هر پرنده ای را که ببینی،می بینی در آسمانش ابری ست. کوچک یا بزرگ مهم نیست یاد آن جمله باش که می گفت: مهم نیست قفل ها در دست کیست، مهم این است که همه کلید ها در دست خداست (شبهای تنهایی) نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | خانه تکانی سیاسی
موضوع: مقالات
یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 17:36
خانه
تکانی سیاسی
با نزدیک شدن به هر انتخابات که اندکی فضای سیاسی جامعه تکانی می خورد آدم های سیاسی چیده شده در قالب گروه و حزب و جمعیت هم آرام آرام خودی نشان می دهند و می گویند که جریانی هم وجود دارد. ادامه مطلب نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | فحشا در غرب فحشا در غرب
این آمار و ارقام گویی خبر از سقوطی دهشتناک و هراس آور در جوامع غربی می دهد… نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | معنی نام کشور ها شاید برای شماهم جالب باشه بدونین معنی و مفهوم نام کشور ها چیه
اما تفاوت معنای ایران با بقیه رو هیچ وقت فراموش نکنین
![]() ادامه مطلب نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | انحراف... انحراف........... رهبری از چه کسانی می گوید؟ بعد فتنه گران حالا منحرفین آمده اند در گود که اینان هم نه تقوا دارند و نه.... خدایا سید علی را برای این نظام حفظ بفرما و دشمنانش را نیست و نابود بفرما دوست ندارم مثل برخی افراد که این روزها در مجالس و محافل مختلف با انواع و اقسام فحش ها و ناسزاها این افراد را که گفته می شود سردمداران منحرفین اند مخاطب قرار دهم .. اما چون تا اندازه زیادی امتحان خود را پس داده اند و بعید است به دامان نظام ولایی ما برگردند، خدایا آنچه مقدر می دانی اعمال کن برایشان.... درباره انحراف و این موضوع آنچه می دانید مرا هم یاری دهید. نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | نفوذ به وزارت اطلاعات
گزارش تحلیلی پیشینه تلاش ناکام سیاسیون برای نفوذ در وزارت اطلاعات امروزه برقراری امنیت یکی از اساسیترین وظایف حکومتها است، به نحوی که در کشورهایی که کوچک سازی دولت جزو اصول اولیه به شمار میآید، هنوز حوزههای امنیتی جزو کار ویژهی حاکمیت قلمداد میگردد. یکی از اساسیترین جایگاهها در ساختار امنیتی یک کشور، از آنِ نهاد اطلاعاتی است. مروری بر حدود سه دهه از عمر وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران، به عنوان نهاد اطلاعاتی کشور نشانگر وجود چالشی اساسی و تهدیدزا در حساسترین وزارت خانهی کشور ماست.
ادامه مطلب نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | رهبری و دو تذکر به اهالی رسانه : رهبری و دو تذکر به اهالی رسانه :
تذکر اول رهبر عزیز انقلاب به وبلاگ نویسان؛ «واقعاً يكى از چيزهايى كه ما همهمان
[باید توجه كنیم]، به مردم هم بايد بگوييم، ياد بدهيم كه توجه بكنند اين
است كه: به صرف توهم اين كه حالا اين كار مصلحت دارد، دستشان را، يا
قلمشان را، ياوبلاگشان را آزاد نكنند كه هر چه به دهنشان آمد، آن را
بگويند؛ اينجور نيست، چون وسايل مدرن امروز همه مشمول همين حكم است. يعنى
خواندن وبلاگ هم مثل خواندن كاغذ است، كتاب است، نامه است، مثل شنیدن حرف
است. استماع غيبت شامل همهى اينها ميشود؛ يعنى ملاك استماع در اينها وجود
دارد مسلماً.»
تذکر دوم رهبر فرزانه انقلاب؛
«فضاى اهانت و هتك حرمت در جامعه، يكى
از آن چيزهايى است كه اسلام مانع از آن است؛ نبايد اين اتفاق بيفتد. فضاى
هتك حرمت، هم خلاف شرع است، هم خلاف اخلاق است، هم خلاف عقل سياسى است.
انتقاد، مخالفت، بيان عقايد با جرأت، هيچ اشكالى ندارد؛
اما دور از هتك حرمتها و اهانتها و فحاشى و دشنام و اين چيزها.
همه هم در اين زمينه مسئولند. اين كار علاوه بر اينكه:
فضا را آشفته ميكند،
و اعصاب آرام جامعه را به هم ميريزد،
كه امروز احتياج به اين آرامش هست "خداى متعال را هم از ما خشمگين ميكند.» نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | تو و من
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟ گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟ گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟ گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟ گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟ گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟ گفتم: خدایا اینقدر نگو من گفت: من توام تو من... نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | با اين افراد اصلا ازدواج نكنيد: با اين افراد اصلا ازدواج نكنيد:
۱. معتاد (مگر ترك انگيزه اي كند و ديگر معتاد به حساب نيايد) و شارب خمر (شراب خوار) ۲. بيمار رواني (بيماري كه ارتباطش را با واقعيت از دست داده و تا كاملا درمان نشده) ۳. بي دين و لا مذهب ( رعايت اين توصيه براي تمام افراد بشر با هر دين و مذهبي مفيد است) ۴. بد اخلاق ، تند خو (؛ كسي كه اخلاقش قابل پيش بيني نيست) ۵. مادي و بخيل ۶. مجرم خو ، تبهكار و خلاف كار ۷. دوست باز افراطي (و مطلقا بي تمايل نسبت به خانواده) ۸. بي كاره و علاف ۹. زن زيبا از خانواده فاسد (»» نکته) ۱۰. بچه ننه (وابستگي شدید به مادر و خانواده) نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | گوش کوچه رضا کرمی قطعا یکی از شاعران موفق عرصه شعر کشور اگر نباشد ، خواهد شد ! یک شعر از ایشان :
تبهای پایین دست را جدی بگیرید
نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | BRT
موضوع: دلنوشته ها
دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 15:53
امروز صبح توی اتوبوس از تجریش حرکت کردیم.یه آقایی توی مسیر سوار شد راننده بهش گفت :برو جلوتر تا بقیه هم بتونن بیان سوارشن. به تریپ قبای آقا برخورد که بقیه اتوبوسها خالی بودن و به من گفتی بیا سوار شو که یه بحث کوچیکی شد و به ظاهر تمام....
یه کم نگذشته بود که راننده به سبک چاله میدونی که کلا طرز حرف زدنش بود هی تکرار میکرد آقا از سمت خانمها بیا این طرف میله!!!!!..... پیرمرد جنتلمن نمای تجریشی بلند گفت:برین جلوی دزدی و دروغ و تهمت ها رو بگیرین اینها به هم بچسبن یا کاری کنن رو فقط چسبیدین! خداییش به قیافش نمیخورد توی این فازها باشه اون هم با کف 65-66 سال. با این بحثها تازه دیدم وسط کلوب دوستداران جار و جنجالیم که فقط دنبال این اند یکی بحث رو باز کنه یکی گفت آقا راننده چیکارس مقصر دولته که اتوبوسش کمه،یکی گفت تقصیر این قالیبافه که بلد نیست کارکنه که شخص کنتاکتی با راننده منبرو بدست گرفت که آقایون بیکارن فقط گیر دادن فلانی باید از مترو بره تا ما یه کاری بکنیم به اون بدبخت چه،... خانمه از ته اتوبوس گفت سگ زرد هم ..... راننده که حسابی اول صبحی حالشو گرفته بودن و بهش گفته بودن لات چاله میدونی حالا میدونو بدست گرفت که زورتون به من رسیده مردین برین جلو دولت وایسین حرف بزنین زورتون به من رسیده هرچی عقده است سر من خالی میکنین..که همون اولی بهش گفت من یکی مرد مردم حرفمو میزنم(البته چاشنی بد و بیراه به روحانیت و حمایت از شاه مفلوک هم کنارش) و تا رسیدیم ولی عصر اکثرا میخواستن پیاده شن همه تو دعوا و بحث ها گفته بودن و خندیده بودن جز راننده بد بخت فحش خور مجلس.....تو پیاده شدن یکی از افراد مسن گفت این هم از تفریح امروز گفتیم و شنیدیم و خندیدیم دلمون یه کم وا شد!!!!.. و همه بلا استثنا تایید کردند...و در آخر یکی گفت آقا هر کار میخوان بکنن... یکی به این آقا اولیه گفت حالا کی بیایم بریم میدون انقلاب تجمع که همه زدن زیر خنده غیر همین آقای دو آتیشه ...که با دو تا فحش آبدار پیاده شد و رفت... این که توی این جمع اون هم بالا شهری هاش دستم اومد حرف هایی که میزنن بیشتر توی شوخی و مزاحه تا جدی.... اما جالب اینجا بود که طرفی که توی اتوبوس اینقدر حرف مفت زد توی مسیر ما بود و متاسفانه فهمیدیم که مدیر یک اداره دولتی است در نظام جمهوری اسلامی.... نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | قرآن ! من شرمنده توام قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ " کرده ام . یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟ به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است … صفحه ، که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.
«دکتر علی شریعتی» نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت | بیا متفاوت باشیم این مطلب بخشی از یكی از نامههای نادر ابراهیمی به همسرش است نادر ابراهیمی متولد 14 فروردین ۱۳۱۵ در تهران، داستاننویس معاصر ایرانی است :
همسفر! در این راه طولانی كه ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
عزیز من! دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف میزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
عزیز من! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم. بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم، اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل. اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث كنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا كلنجار برویم. اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا كه حس میكنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،حفظ كنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنكه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من! بیا متفاوت باشیم نوشته شده توسط سيد مرتضي حسینی | لینک ثابت |
آخرین مطالب:
|